![]() |
![]() |
|
| مستور و مست هر دو چون از یک قبیله اند / ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست |
|
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تقدیم به تو،همه زندگیم که چون آمدی سراپا محبت و عشق را به کنج دلم آوردی. تقدیم به تو،تویی که چون آمدی زندگیم از عادت به عادت به عشقت دگرگون شد. تقدیم به تو،تویی که هنر دلدادگی و دلبستگی را به من آموختی. تقدیم به تو،کسی که عشقش برایم حقیقی ترین عشقهاست و دنیایم از تآثر عشقش روشن شد. تقدیم به تو،تویی که عشقت معمار عالم درون و بیرونم شد.
دوستت دارم ... و... اولین سالگر پیوندو آشناییمان مبارک. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 10:13 توسط سوده |
|
|
پله های شک را دوتا یکی کردم تا به خیال خام خود به یقین برسم... اما... گویی از اینجا نیز فراتر باید رفت... ولی... گویند از اینجا مقصد ناپیداست... پس میدانم باید بروم اما به کجا اینبار...؟ میبینی!؟... باز به پله اول رسیدم... شک ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:23 توسط سوده |
|
|
سلامی به زیبایی شروع ....
و شروعی به زیبایی سلام.... و شروع دوباره خود نشانیست از سلامی به وسعت همه زیبایی های دنیا... خوشحالم که دوباره مینویسم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:52 توسط سوده |
|
|
نیرنگ دنیا...
جوان سر گشته اي از پير مرد پرسيد:بزرگترين نيرنگ دنيا چيست؟ پيرمرد پاسخ داد:آنست كه اختیار زندگيمان از دستمان خارج شده و از آن پس سرنوشت حاكم بر زندگيمان شود.... به یاد کیمیاگر پائولو... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 21:30 توسط سوده |
|
|
اين روزها دلم عجيب هواي يك هواي تازه را دارد....من نهالي هستم تشنه ي ذره اي از شوق نسيم درياتشنه ي قطره اي از آيينه ي خوب نگاه امواج...
روزها و شبها از پس هم ميگذرند. ولي من همانم.... نه بهتر ؛نه بدتر، اين آزارم ميدهد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 20:1 توسط سوده |
|
|
آسمان بي ستاره...!!!!كاش اين شب ها؛ ميشد به جاي ابر از آسمان،ستاره هاي رنگين را چيد...!!!
ولي افسوس نه امشب؛كه همه شب اين فقط و فقط يك آرزوست ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:38 توسط سوده |
|
|
پيش از اينها دعاي محبوبم اين بود: خدايا به من آرامشي ده تا بپذيرم آنچه را كه نميتوانم تغيير دهم... خدايا به من درايتي ده تا تميز دهم ؛آنچه را كه ميتوانم تغيير دهم و آنچه را كه نميتوانم دگرگون نمايم... آمين... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:53 توسط سوده |
|
|
يه مرور دوباره... نميدونم چي شد كه يهو يادم افتاد دوست قديمي رو كه خيلي وقت بود نديده بودمش،دعوت كنم. ولي جالب اين بود كه وقتي ديدمش اصلا عوض نشده بود و منو برد به همون روزايي كه ما تو دبيرستان تهذيب درس ميخونديم. جالب تر از اون اين بود كه وقتي باهاش حرف زدم ،ديدم توي اين بلاگستان بي انتها وبلاگ زيبايي داره و من بي خبرم... بي خبر از يكي از صميمي ترين دوستاي اون دوران. خوشحالم از اينكه چند وقت ديگه ميخوام شيريني عروسيشو بخورم و با خودم فكر ميكنم كه :يعني ما اينقدر بزرگ شديم...!!!! سري بزنيد به رو نوشت من... پ.ن1:ممنون از نقاب و اشك و لبخند و فراري و كنج و رونوشت عزيز كه قبول كردن توي اين تولد مهمون من باشن. پ.ن2:جاي آيينه عزيز و برباد رفته عزيزم هم خالي بود... پ.ن3:انگار مهموني بلاگر ها بود تا يه جشن تولد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:51 توسط سوده |
|
|
من از روييدن خار بر سر ديوار دانستم،كه ناكس،كس نميگرددبدين بالا نشيني ها... (؟)پ.ن:هميشه يادم باشه كه اين جمله هميشه يادم بمونه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:45 توسط سوده |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 23:22 توسط سوده |
|
|
روز عرفه... جبرييل،پيك پيام آور خداوند هنگامي كه مناسك حج را به ابراهيم(ع)آموخت،چون به صحراي عرفات رسيد،گفت:(عرفت)و او پاسخ داد :آري.آدم هنگامي كه از درگاه خداوند رانده شد،پس از مدتي طولاني دعا و تضرع،در صحراي عرفات بود كه توبه اش پذيرفته شد.در دامنه كوه عرفات كه كلاس صحرايي پيامبر محسوب ميشد،آخرين سوره قرآن بر محمد(ص)نازل شد.روز نهم ذيحجه،روز عرفه مبارك و التماس دعا...
پ.ن:روز عرفه روز شناخت و خودسازيست.شايد فرصتي دوباره و شايد هم آخرين فرصت.غنيمت شماريم اين روز را... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 11:24 توسط سوده |
|
|
آسمان بي ابر؟! نتوانم جستن...
ميشود جاي ستاره از آسمان؛ تكه كوچكي از ابري چيد...؛ كه براه افتادست، تا بجويد خبر از يك دريا، تا ببارد بر آن...؛ تا شود قطره اي از آن در يا... اين از آن بيشتر است؛ گر چه كس از اين راز ؛ قطره اي هم نتواند ؛درك كند... آري،آري،اين از آن بيشتر است... به گمانم...شايد او مرد تراست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 17:1 توسط سوده |
|
|
گذشت يا انعطاف...؟ يه بار يه روانشناس در يكي از برنامه هاي تلويزيونيش گفت:تو زندگي گذشت نداشته باشيد،انعطاف داشته باشيد. اون موقع خوب معني اين حرفشو درك نكردم. اتفاقا دو هفته بعد كه در يكي از سمينارهاي دكتر آزمنديان از سري سمينارهاي تكنولوژي فكر شركت كردم،تازه فهميدم اون روانشناس چي ميگفت. گذشت يعني ما از حقمون بگذريم بدون اينكه در قبالش چيز بهتر و مهمتري رو بدست بياريم؛ ولي انعطاف يعني از حقي گذشتن ولي در عوض بدست آوردن يه چيز خيلي ارزشمند تر. به ظاهر اين دو تا فرق زياذي با هم ندارند،ولي در عمل...!!! پ.ن:هوا بس نا جوانمردانه سرد است...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 15:19 توسط سوده |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 10:50 توسط سوده |
|
|
مناجات نامه...
پی نوشت: کلام آن سکوت نیست... محاوره ایست برخاسته از دل که زبان قلم یارای گفتنش را ندارد. اما رنگش برایم آبیست... شاید دریایی یا شاید هم کمی آسمانی تر... به هر حال رنگش را هم نمیتوانم درون این قفس نامه بگنجانم...!! چرا آبی..؟! باز هم نمیدانم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 18:3 توسط سوده |
|
|
ضوابط روابط... ميگن راز يك ارتباط موثر پيدا كردن نقاط مشترك بين تو و شخص مقابله. حالا مشكل زماني پيدا ميشه كه هيچ نقطه اشتراكي بين تو و اون وجود نداشته باشه! اون وقت چيكار بايد كرد..؟! مشكل بزرگيه؟نه...؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:20 توسط سوده |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 20:26 توسط سوده |
|
|
... آندم كه صداي كوبه هاي وجدان، در گوش دلم ميپيچد؛ در مي يابم كه باز هم وقت مناجات با محبوبم است؛ و آنچه تسكينم ميدهد، آنست كه توانستم اينبار هم صدايش را بشنوم؛ و بيشتر،آنچه خرسندم ميكند؛ اينست كه خداوندم ،هنوز از من نا اميد نشده؛ بسان تولد يك كودك؛... كه گويند تولدش نشان از اميدواري او به بنده اش است. يا ربي... حال كه هنوز از من نا اميد نيستي؛ مرا هم از درگاهت نا اميد منما؛ كه حال اين گناهيست؛بسي عظيم تر از آنچه در دو جهانت آفريدي. پي نوشت: در عالم دو چيز از همه زيبا تر است:آسما ني پر ستاره و وجدا ني آسوده.(كا نت) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:34 توسط سوده |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 11:37 توسط سوده |
|
|
حقيقت... عفاف گفت:مرا با برگ درخت زيتون مستور داريد. وقاحت گفت:مرا با نشانها و امتيازات بياراييد. شرارت گفت:مرا با لباس نيكي و صلاح بپوشانيد. رذيلت گفت:مرا با خلعت و فضيلت افتخار دهيد. خدعه گفت:مرا بجامه اخلاص و صميميت ملبس نماييد. خيانت گفت:تاج امانت بر سر من بگذاريد. تزوير گفت:بالا پوش صدق و محبت بدوش من اندازيد. استبداد گفت:صورت آزادي را بر چهره من نقش كنيد. تكبر گفت:مرا بزيور تواضع مباهي نماييد. ولي حقيقت گفت:مرا برهنه گذاريد و پيرايه بر من مبنديد.زيرا من از برهنگي خود شرم ندارم. (اعتصام الملك)
حقيقت چيز عجيبيه،حتي عجيبتر از تخيل.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 7:35 توسط سوده |
|
|
نشانه يا توهم از چند هفته پيش كه فيلم نشانه ها،با بازي مل گيبسون رو ديدم،تصميم گرفتم به اتفاقاتي كه دوروبرم ميافته دقيقتر نگاه كنم و بقولي اين نشانه ها يا بهتر بگم حكمت هاي خدا رو پشت گوش نندازم. جالب اينجاست كه از اون روز به بعد نميدونم اين نشانه هاست كه بيشتر شدن يا چشماي منه كه باز تر شده.؟!راستشو بخواين د نبالش هم نيستم كه بدونم. اينجوري آروم ترم كه فكر كنم هر چي پيش مياد حتما توش يه حكمتي هست.حالا نگرانيم از اينه كه ،كجاها تو زندگيم اين نشانه هارو نديدم تا ازشون استفاده كنم يا بعبارتي:كجاها(يك قدم غافل شدم، يك عمر راهم دور شد) پس انگار آرامش به ما نيومده....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:36 توسط سوده |
|
|
اندر افاضات عشق ديشب به هر وبلاگي سر زدم، ديدم همشون از عشق و عاشق شدنو ِميخوام برمو، خسته شدمو، سر كاري بودو... اينجور چيزا نوشتن. فكر كردم نكنه تو وبلاگ نويسي اين مده!؟.گفتم منم دروغ يا راست يه چيزي از عشق بگم بلكه آمار بازديد كنندهام زياد بشه. آخه من كه گفته بودم ناشيم. خلاصه مديونه هر كي اين پستو بخونه و منت كشي نكنه.يا چيزي بعنوان دلداري برام ننويسه.
و حالا... ،عاشق شدم. ديگه ميخوام چند سالي ننويسم، خداحافظ....
پي نوشت: اصلا به كسي نگين،اون مخاطب خاص همفري بوگارت من بودم. البته اون عاشقم شده. (كي به كيه تون اين آشفته بازار عشق و عاشقي) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 8:42 توسط سوده |
|
|
باز هم يك سوال بي جواب
من آنزمان مثنوي خواهم سرود كه دليلي براي قافيه اش داشته باشم. من آنزمان خواهم مرد كه ديگر دليلي براي زندگي كردن نداشته باشم. و آنزمان زنده خواهم ماند كه دليلي براي خوب زندگي كردن داشته باشم. و اينك.... كه در حصار زندان زندگيم مستورم آيا دليلم براي زندگي كافيست؟؟!!! نميدانم.. اينرا بعد از مرگم خواهم فهميد.!!! پس دعايم در نماز اين خواهد بود: خدا كند دير نشده باشد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 7:29 توسط سوده |
|
|
واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما با خاك كوي دوست به فردوس ننگريم امروز وقتي محبوبه رفيق فابريكم اومده بود تا بقول خودش باهام مشورت كنه(ولي در اصل درددل) مثل آدماي عقده اي تازه به دوران رسيده كه تا حالا مجال صحبت تو هيچ جارو نداشتن شروع كردم به نصيحت و لاف زدن كه اگر من جاي تو بودم چنين ميكردم و چنان ميكردم و .... يهو وقتي به خودم اومدم كه ديدم همين طور هاج و واج داره بهم نگاه ميكنه .از خجالت آب شدم. گفت ميخواي بعدا بيام؟! بهش گفتم نه بابا فقط اصل كلام هر كاري كه فكر ميكني درسته انجام بده.كي ميدونه شايد بد نباشه گاهي اوقات دل و عقل با هم همسفر بشن!!! (ولي آخرش هم نتونستم دست از نصيحت كردن بر دارم) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 19:58 توسط سوده |
|
|
پست اول.... تازه واردم و کمی ناشی. ولی برای شروع فقط این شعر شاهکارو دارم:(البته نه از خودم) آن خطاط سه گونه خط نوشتی... یکی او خواندی لا غیر یکی را همو خواندی هم غیر یکی را نه او خواندی نه غیر او. آن خط سوم منم.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 21:54 توسط سوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ساده است ستایش گلی؛
چیدنش؛ واز یاد بردن که آبش باید داد... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|