تبليغاتX
مست مستور...
مستور و مست هر دو چون از یک قبیله اند / ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست

گاهی وقتها دستها هم میتوانند بجای زبان از

دل بگویند...
    


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 10:50  توسط سوده | 
مناجات نامه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

کلام آن سکوت نیست...

محاوره ایست برخاسته از دل که زبان قلم یارای گفتنش را ندارد.

اما رنگش برایم آبیست...

شاید دریایی یا شاید هم کمی آسمانی تر...

به هر حال رنگش را هم نمیتوانم درون این قفس نامه بگنجانم...!!

چرا آبی..؟! باز هم نمیدانم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 18:3  توسط سوده | 

ضوابط روابط...

ميگن راز يك ارتباط موثر پيدا كردن نقاط مشترك بين تو و شخص مقابله.

حالا مشكل زماني پيدا ميشه كه هيچ نقطه اشتراكي بين تو و اون وجود نداشته باشه!

اون وقت چيكار بايد كرد..؟!

مشكل بزرگيه؟نه...؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:20  توسط سوده | 
Image hosting by TinyPic

تو همان طاووسی هستی که خداوند برای در امان ماندن از تیر بلا

پرهایش را کند...

                                                                                    (تقدیم به دوستان  عزیزم محبوبه و معصومه)

خوشا به حالتان  که اینچنین محبوبید نزد خدایتان...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 20:26  توسط سوده | 

...

آندم كه صداي كوبه هاي وجدان،

در گوش دلم ميپيچد؛

در مي يابم كه باز هم وقت مناجات با محبوبم است؛

و آنچه تسكينم ميدهد،

آنست كه توانستم اينبار هم صدايش را بشنوم؛

و بيشتر،آنچه خرسندم ميكند؛

اينست كه خداوندم ،هنوز از من نا اميد نشده؛

بسان تولد يك كودك؛...

كه گويند تولدش نشان از اميدواري او به بنده اش است.

يا ربي...

حال كه هنوز از من نا اميد نيستي؛

مرا هم از درگاهت نا اميد منما؛

كه حال اين گناهيست؛بسي عظيم تر از آنچه در دو جهانت آفريدي.

پي نوشت:

در عالم دو چيز از همه زيبا تر است:آسما ني پر ستاره و وجدا ني آسوده.(كا نت)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:34  توسط سوده | 
Image hosting by TinyPic

در پی حمایت از مبارزه با  بد حجابی در این تهران گنده

 پی نوشت:

لطفا حرف (گ)با ضمه تلفظ شود نه فتحه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 11:37  توسط سوده | 

حقيقت...

عفاف گفت:مرا با برگ درخت زيتون مستور داريد.

وقاحت گفت:مرا با نشانها و امتيازات بياراييد.

شرارت گفت:مرا با لباس نيكي و صلاح بپوشانيد.

رذيلت گفت:مرا با خلعت و فضيلت افتخار دهيد.

خدعه گفت:مرا بجامه اخلاص و صميميت ملبس نماييد.

خيانت گفت:تاج امانت بر سر من بگذاريد.

تزوير گفت:بالا پوش صدق و محبت بدوش من اندازيد.

استبداد گفت:صورت آزادي را بر چهره من نقش كنيد.

تكبر گفت:مرا بزيور تواضع مباهي نماييد.

ولي حقيقت گفت:مرا برهنه گذاريد و پيرايه بر من مبنديد.زيرا من از برهنگي خود شرم ندارم.

(اعتصام الملك)

 

 

حقيقت چيز عجيبيه،حتي عجيبتر از تخيل....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 7:35  توسط سوده | 

نشانه يا توهم

از چند هفته پيش كه فيلم نشانه ها،با بازي مل گيبسون رو ديدم،تصميم گرفتم به اتفاقاتي كه دوروبرم ميافته دقيقتر نگاه كنم و بقولي اين نشانه ها يا بهتر بگم حكمت هاي خدا رو پشت گوش نندازم.

جالب اينجاست كه از اون روز به بعد نميدونم اين نشانه هاست كه بيشتر شدن يا چشماي منه كه باز تر شده.؟!

راستشو بخواين د نبالش هم نيستم كه بدونم.اينجوري آروم ترم كه فكر كنم هر چي پيش مياد حتما توش يه حكمتي هست.

حالا نگرانيم از اينه كه ،كجاها تو زندگيم اين نشانه هارو نديدم تا ازشون استفاده كنم يا بعبارتي:

كجاها(يك قدم غافل شدم، يك عمر راهم دور شد)

پس انگار آرامش به ما نيومده....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:36  توسط سوده | 

اندر افاضات عشق

ديشب به هر وبلاگي سر زدم، ديدم همشون از عشق و عاشق شدنو ِميخوام برمو، خسته شدمو، سر كاري بودو... اينجور چيزا نوشتن. فكر كردم نكنه تو وبلاگ نويسي اين مده!؟.گفتم منم دروغ يا راست يه چيزي از عشق بگم بلكه آمار بازديد كنندهام زياد بشه. آخه من كه گفته بودم ناشيم.خلاصه مديونه هر كي اين پستو بخونه و منت كشي نكنه.يا چيزي بعنوان دلداري برام ننويسه.

 

و حالا...

،عاشق شدم.

ديگه ميخوام چند سالي ننويسم،

خداحافظ....

 

پي نوشت:

اصلا به كسي نگين،اون مخاطب خاص همفري بوگارت من بودم.

البته اون عاشقم شده.(كي به كيه تون اين آشفته بازار عشق و عاشقي)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 8:42  توسط سوده | 

باز هم يك سوال بي جواب

 

من آنزمان مثنوي خواهم سرود

كه دليلي براي قافيه اش داشته باشم.

من آنزمان خواهم مرد

كه ديگر دليلي براي زندگي كردن نداشته باشم.

و آنزمان زنده خواهم ماند

كه دليلي براي خوب زندگي كردن داشته باشم.

و اينك....

كه در حصار زندان زندگيم مستورم

آيا دليلم براي زندگي كافيست؟؟!!!

نميدانم..

اينرا بعد از مرگم خواهم فهميد.!!!

پس دعايم در نماز اين خواهد بود:

خدا كند دير نشده باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 7:29  توسط سوده |