تبليغاتX
مست مستور...
مستور و مست هر دو چون از یک قبیله اند / ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست

پيش از اينها دعاي محبوبم اين بود:

خدايا به من آرامشي ده تا بپذيرم آنچه را كه نميتوانم تغيير دهم...


ولي اينك دعايم اين است كه:

خدايا به من درايتي ده تا تميز دهم ؛آنچه را كه ميتوانم تغيير دهم و آنچه را كه نميتوانم دگرگون نمايم...

آمين...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:53  توسط سوده | 

يه مرور دوباره...

نميدونم چي شد كه يهو يادم افتاد دوست قديمي رو كه خيلي وقت بود نديده بودمش،دعوت كنم.

ولي جالب اين بود كه وقتي ديدمش اصلا عوض نشده بود و منو برد به همون روزايي كه ما تو دبيرستان تهذيب درس ميخونديم.

جالب تر از اون اين بود كه وقتي باهاش حرف زدم ،ديدم توي اين بلاگستان بي انتها وبلاگ زيبايي داره و من بي خبرم...

بي خبر از يكي از صميمي ترين دوستاي اون دوران.

خوشحالم از اينكه چند وقت ديگه ميخوام شيريني عروسيشو بخورم و با خودم فكر ميكنم كه :يعني ما اينقدر بزرگ شديم...!!!!

سري بزنيد به رو نوشت من...

پ.ن1:ممنون از نقاب و اشك و لبخند و فراري و كنج و رونوشت عزيز كه قبول كردن توي اين تولد مهمون من باشن.

پ.ن2:جاي آيينه عزيز و برباد رفته عزيزم هم خالي بود...

پ.ن3:انگار مهموني بلاگر ها بود تا يه جشن تولد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:51  توسط سوده | 

من از روييدن خار بر سر ديوار دانستم،

كه ناكس،كس نميگردد

بدين بالا نشيني ها...

(؟)

پ.ن:هميشه يادم باشه كه اين جمله هميشه يادم بمونه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:45  توسط سوده | 
Image hosting by TinyPic

صدام هم مُرد...

چه فایده؟!چیزی عوض شد؟

با بقیه صدام ها چه کنیم؟

اینچنین مرگ راحتی سزاست...؟

این همه سوال بی جواب...؟!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 23:22  توسط سوده | 

روز عرفه...

جبرييل،پيك پيام آور خداوند هنگامي كه مناسك حج را به ابراهيم(ع)آموخت،چون به صحراي عرفات رسيد،گفت:(عرفت)و او پاسخ داد :آري.

آدم هنگامي كه از درگاه خداوند رانده شد،پس از مدتي طولاني دعا و تضرع،در صحراي عرفات بود كه توبه اش پذيرفته شد.

در دامنه كوه عرفات كه كلاس صحرايي پيامبر محسوب ميشد،آخرين سوره قرآن بر محمد(ص)نازل شد.

روز نهم ذيحجه،روز عرفه مبارك و التماس دعا...

 

پ.ن:روز عرفه روز شناخت و خودسازيست.شايد فرصتي دوباره و شايد هم آخرين فرصت.غنيمت شماريم اين روز را...

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:24  توسط سوده | 

آسمان بي ابر؟! نتوانم جستن...

 

ميشود جاي ستاره از آسمان؛

تكه كوچكي از ابري چيد...؛

كه براه افتادست،

تا بجويد خبر از يك دريا،

تا ببارد بر آن...؛

تا شود قطره اي از آن در يا...

اين از آن بيشتر است؛

گر چه كس از اين راز ؛

قطره اي هم نتواند ؛درك كند...

آري،آري،اين از آن بيشتر است...

به گمانم...شايد او مرد تراست...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 17:1  توسط سوده | 

 

گذشت يا انعطاف...؟

 يه بار يه روانشناس در يكي از برنامه هاي تلويزيونيش گفت:تو زندگي گذشت نداشته باشيد،انعطاف داشته باشيد.

اون موقع خوب معني اين حرفشو درك نكردم.

اتفاقا دو هفته بعد كه در يكي از سمينارهاي دكتر آزمنديان از سري سمينارهاي تكنولوژي فكر شركت كردم،تازه فهميدم اون روانشناس چي ميگفت.

گذشت يعني ما از حقمون بگذريم بدون اينكه در قبالش چيز بهتر و مهمتري رو بدست بياريم؛

ولي انعطاف يعني از حقي گذشتن ولي در عوض بدست آوردن يه چيز خيلي ارزشمند تر. 

به ظاهر اين دو تا فرق زياذي با هم ندارند،ولي در عمل...!!!

پ.ن:هوا بس نا جوانمردانه سرد است...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 15:19  توسط سوده |